چهارشنبه

.

پاييز كه می رسد

هر بارانی

تجديد ِ بی جهت ِ خاطره ای می شود


پاييز كه می رسد

از هر سمت خيال

آرزويی می آيد و

بر باد می رود



.
.


خانه اش كوچك بود

تنهايی اش بزرگ

هوس رهايی داشت

آخر

يك شب

از بام ِ خانه اش تا آسمان پريد



بخواهم ساده تر بگويم


تصميمش را كه گرفت

بی مقدمه

سرش را زمين گذاشت

و مرد



به او فكر می كنم، به زندگيش، به تنهايی اش.

فكرم به جايی راه نمی برد. غصه ام مي گيرد، درست نمی دانم چرا.

شايد به اين دليل كه حالا نبودنش، تنهاترم می كند.

يعنی انگار برای خودم غصه ام می گيرد و نه برای او

او مرد و همه ی غصه هايش مرد و همه ی نگرانی های اين سال هايش هم.




.

سه‌شنبه

.

بــس است اين همه با هم بودن!

حالا تو با خودت

من با خودم

برويم پــی ِ زندگيـمان

حالا

تو آن وری برو

من اين وری



.
.

كاش دلتنگی نيز نام ِ كوچكی می داشت

تا به جان اش می خواندی:


نام ِ كوچكی

تا به مهر آوازش می دادی ،

همچون مرگ

كه نام ِ كوچك ِ زندگی ست.



شـــاملو

.

چهارشنبه

...


و قلب - اين كتيبه ی مغشوش -

كه در خطوط ِ اصلی ِ آن دست برده اند

به اعتبار ِ سنگی ِ خود ديگر

احساس ِ اعتماد نخواهد كرد.


فــروغ

.

سه‌شنبه

.

نمی دانم این چندمین نامه ای است

که برایت نمی فرستم

فقط خواستم بدانی

حالم زیاد خوب نیست

کمی دلتنگم

نگران نباش . . .


از:http://sard-birooh.blogfa.com
.

جمعه


گلی كه باد را وسوسه مي كرد

تا عطرش را با خود ببرد

ديروز مرد.



آدونيــس

پنجشنبه


گران بخشي


آفتاب را به تو نمي دهم

تا خرده خرده بشكافي اش، واز آن هزار ستاره بسازي

ماه را به تو نمي دهم

تا به خاطر كوه نور، درياي مرواريد را انكار كني

ستاره ها را به تو نمي دهم

تا بگويي خوشا شب هاي بي مهتاب

آسمان را به تو مي دهم

تا نداني كه چه بايد كرد.


يــدالله امينـی

.

دوشنبه

ميمونا !


تقليد كار ميمونه !

اينُ همه شِنفتن !

تک تک ِ ميمونايی كه اطرافت زندگی می كنن !

شِنفتن وُ نفهميدن...


واسه چی اين جوری نيگام می كنی ؟

ميدونم اينجا آفريقا نيست !


اينجا ايران ِ !

ايران ِ خودمون!


يغمــا گلرويی

سه‌شنبه

به: ن.اثبـاتی شــاعر



در حسرت ديدني

در انديشه‌ی پروازم

پنجره ات می شوم

آسمانم باش



.

نم اشكهايش

در را برهم كوبيد و رفت

اكنون چگونه نگه دارم عطر را در فضا

نم اشكهايش را

در پيراهنم؟


رضا چايچی

یکشنبه

.
برف می بارید

در دیدار واپسین

او را و مرا

حرفی در میان نیامد
.

زمان گذشت

نگاه کردم

برف که می بارید

محو شد

آخرین ردپایش


.