چهارشنبه

.

پاييز كه می رسد

هر بارانی

تجديد ِ بی جهت ِ خاطره ای می شود


پاييز كه می رسد

از هر سمت خيال

آرزويی می آيد و

بر باد می رود



.
.


خانه اش كوچك بود

تنهايی اش بزرگ

هوس رهايی داشت

آخر

يك شب

از بام ِ خانه اش تا آسمان پريد



بخواهم ساده تر بگويم


تصميمش را كه گرفت

بی مقدمه

سرش را زمين گذاشت

و مرد



به او فكر می كنم، به زندگيش، به تنهايی اش.

فكرم به جايی راه نمی برد. غصه ام مي گيرد، درست نمی دانم چرا.

شايد به اين دليل كه حالا نبودنش، تنهاترم می كند.

يعنی انگار برای خودم غصه ام می گيرد و نه برای او

او مرد و همه ی غصه هايش مرد و همه ی نگرانی های اين سال هايش هم.




.

سه‌شنبه

.

بــس است اين همه با هم بودن!

حالا تو با خودت

من با خودم

برويم پــی ِ زندگيـمان

حالا

تو آن وری برو

من اين وری



.
.

كاش دلتنگی نيز نام ِ كوچكی می داشت

تا به جان اش می خواندی:


نام ِ كوچكی

تا به مهر آوازش می دادی ،

همچون مرگ

كه نام ِ كوچك ِ زندگی ست.



شـــاملو

.