.
خانه اش كوچك بود
تنهايی اش بزرگ
هوس رهايی داشت
آخر
يك شب
از بام ِ خانه اش تا آسمان پريد
بخواهم ساده تر بگويم
تصميمش را كه گرفت
بی مقدمه
سرش را زمين گذاشت
و مرد
به او فكر می كنم، به زندگيش، به تنهايی اش.
فكرم به جايی راه نمی برد. غصه ام مي گيرد، درست نمی دانم چرا.
شايد به اين دليل كه حالا نبودنش، تنهاترم می كند.
يعنی انگار برای خودم غصه ام می گيرد و نه برای او
او مرد و همه ی غصه هايش مرد و همه ی نگرانی های اين سال هايش هم.
.
چهارشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر